رها باید شد!

از هستی خویشتن رها باید شد،از دیو خودیّ خود جدا باید شد، آن کس که به شیطان درون سرگرم است، کی راهی راه انبیا خواهد شد.

به بهانه ی تولد مقام معظم رهبری

دست خودم نبود. طاقتم طاق شده بود. افتاده بودم کف سلول و ناله می کردم، توی حال خودم نبودم. درد چنان در بدنم بالا و پایین می پرید که ناله هایم را به آسمان می دوخت. اتاقک تاریک و سرد بود اما می دانستم سر تا پایم را خون فرا گرفته است. آن روز چند ساعت مرا بسته بودند و چند نفری افتاده بودند به جانم. آنقدر زدند تا خودشان خسته شدند. ماموران شکنجه با اینکه بار اولشان نبود اما حسابی به نفس نفس زدن افتادند. حال من که دیگر مشخص است.

بعد از برگزاری جشن های پرفساد 2500 ساله شاهنشاهی، حوزه های علمیه،حرکت های اعتراض آمیزی را انجام داده بودند. در مشهد چند صد نفر را به عنوان عوامل محرّک اعتراضات مردمی دستگیر کردند که یکی_شان منن بودم. آن روز از چه لجشان درآمده بود نمی دانم اما خیلی بیشتر از روزهای دیگر شکنجه ام کردند. شاید دیگر امیدی به اعتراف نداشتند، نمی دانم. هرچه بود حالا داشتم از درد می مردم. ضعف شدید باعث شده بود که هر چند دقیقه، احساس کنم که در دیگر در این دنیا نیستم و دوباره فریادهای دردآلود خودم را می شنیدم. می دانستم ضجه هایم تمام زندان را پر کرده است.اما کسی دلش به حالم نمی سوخت. لااقل اگر فقط یک هم سلولی داشتم می توانست بدنم را از کوفتگی کشنده نجات دهد. دیگر داشتم ناامید می شدم. شاید شب آخر زندگی ام بود. کاش کسی را داشتم تا وصیتم را به گوش خانواده ام برساند. اما نه... عاقبت من همین بود. تنها و زخمی و غریب باید جان می دادم. هرچه بود راهی بود که با تمام وجود و عشق قلبی ام انتخاب کرده بودم. راهی برای سوختن...

نیمه های شب بود که احساس کردم  کمی از دردهایم کاسته شده است. شاید رو به بهبود بودم اما نه، این خیال خامی بیش نبود. آرامش قبل از طوفان بود. شنیده بودم همه بیماران رو به موت، لحظاتی قبل از مرگ احساس آرامش و بهبود پیدا می کنند. شهادتینم را گفتم و به سمتی که فکر می کردم رو به قبله است  دراز کشیدم. شاید موقع اذان بود که از خواب پریدم. واقعاَ زنده بودم. دردهایم کمتر شده بود و فقط احساس کوفتگی می کردم. دیگر از داد و فغان خبری نبود.

ساعتی گذشت. متوجه شدم کسی دارد از پنجره کوچک که روی در سلول تعبیه شده بود نگاهم می کند. گمان کردم شاید زندان بان است. اما زندان بانان هر وقت که می آمدند چند کلمه رکیک نثارمان می کردند. سرم را بالا آوردم. خدای من ... آقای خامنه ای؟!

شنیده بودم که ایشان به دلیل تاثیری که روی زندان بانها گذاشته می تواند بعضی وقت ها از سلول خود بیرون آمده و به زندانیان دیگر سری بزند. در آن حال و روز، چیزی از این خوشحال کننده تر نم توانست برایم اتفاق بیفتد.ایشان هم مرا شناخت. گفت پس تو بودی که این قدر ناله می کردی؟!

من به خاطر لباس ها و بدن خونینم خیلی نگران نمازم بودم. وقتی پرسیدم، آقا گفت این شاید درست ترین نماز عمرت بود که خوانده ای. نگاهی سرشار از محبت، هدیه آقا بود که باز لبخندی زد و گفت دیشب ناله هایت خیلی متاثر کرده بود. به جده ام حضرت زهرا(س) متوسل شدم تا صاحب ناله هر که هست آرامش پیدا کند...

چه قدر آن لحظات برایم شیرین و دلنشین بود. دیگر دردهایم را فراموش کرده بود. (سید حمید مشتاقی نیا)

  
نویسنده :سید ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ٢٤ تیر ۱۳٩٠
تگ ها :

حجاب داشتن سخت است

                                بسم الله الرحمن الرحیم

نسل اول شاید خسته شده بود از بی حجابی و این همه فسادی که موجب شده بود.

نسل اول شاید تشنه ی روح اسلامی در جامعه بود.

نسل اول شاید رابطه ی عمل و عکس العمل را می دانست.

نسل اول شاید برای اعتقادات دینی خود ارزش قائل بود.

نسل اول تشنه بود، و راه خمینی، مسیر زلال ترین چشمه را برایش رهنمون شد.

نسل دوم شاید پذیرفت آن چه را که از نسل اول دیده بود.

نسل دوم شاید کم تر در مقابل هجمه های فرهنگی پیدا و ناپیدا قرار گرفته بود.

نسل دوم شاید هنوز به زمان آرمانی که برایش انقلاب کرده بودند، نزدیک و آشناتر بود.

اما نسل ها شاید، مفاهیم را درست منتقل نکرده اند، شاید خط انتقال معارف جایی کم رنگ شده است...

به نسل سوم گفتند که:

حجاب زینت زن است؛

حجاب مصونیت است نه محدودیت؛

حجاب داشتن بسیار آسان است؛

مبنا این نیست که بگویم حرف های بالا غلط است اما

نسل سومی یا حتی نسل چهارمی عزیز!

من به تو حقیقت را می گویم 

حجاب داشتن سخت است 

حجاب زیبایی زن را می پوشاند

جمع کردن چادر، کار راحتی نیست 

این که نتوانی دستانت را آزادانه حرکت دهی سخت است 

این که یک دستت به چادرت باشد، و دست دیگرت شاید کیف و کلاسور، سخت است

اگر من و تو پوشش صحیح را، چه چادر باشد، و چه مثلاَ مانتویی و مقنعه ای مناسب، بپذیریم، باید با چشم باز و علم به سختی، آن را بپذیریم، برای هدف های والاتر، هنر است، نه به زور و اجبار خانواده و اجتماع و...

این را فقط به تو می گویم عزیز دل...

بشر تا سختی نکشد، ره به جایی نمی برد

  
نویسنده :سید ; ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز ٢۱ تیر ۱۳٩٠
تگ ها :